نویسنده :
شیوا - ساعت ۱:٢٦ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٩
من به طرز احمقانه ای تمام سعیمو میکنم که با همه چی کنار بیام. بعضی از این همه چیا بطور منطقی جای ناراحتی نداره ولی میدونی که ناراحت شدن و نشدن آدما خیلی منطق بردار نیست. میخوام بگم که خیلی وقتا به خودم حق نمیدم که ناراحتیمو بروز بدم. میدونی خیلی سعی میکنم بهت بگم که ما میتونیم در مورد همه چی با هم حرف بزنیم و با هم کنار بیایم. می تونیم برای مشکلاتمون و اختلافامون با همدیگه راه حل پیدا کنیم. سعی میکنم جنبه و ظرفیت شنیدن هر چیزی که پیش میاد داشته باشم. اینا اصلا به این معنی نیست که من اینجوریم و تو نیستی. خیلی وقتا متوجه تلاشهای تو میشم و شاید یه جاهایی هم نمیشم.
وقتی میبینم با تمام این اوصاف ازم فاصله می گیری و یه حرفایی که تا روز قبل میگفتی رو نمی گی بهم میریزم. گیج میشم. یه جور بهت میاد سراغم. یه جور عدم درک شرایط.
بخصوص وقتی این اوضاع بعد از یه نزدیکی خیلی زیاد حداقل به تصور من بوده باشه.
هر بار که می بینم معادلاتم غلط از آب درمیاد حیرتزده و ماتمزده میشم. هربار به خودم میگم هی! دوباره؟
عجیبه، نه؟
نویسنده :
شیوا - ساعت ٥:۳٧ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٢
نویسنده :
شیوا - ساعت ٥:۳۳ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٢
نمیدونم با اینهمه خشم چه کنم.
گاهی هیچ توان و انرژی برای حرکت ندارم.
فقط میشینم و نگاه میکنم.
گرچه همین رو هم دوست دارم ولی وقتی تکرارش در فاصله زمانیهای کوتاه رخ میده، خوشایند بودنش محو میشه.
نویسنده :
شیوا - ساعت ٩:۳٢ ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۱
به نظرم همه چيز تموم شده و ما داريم به اجبار تکه های شکسته اين رابطه رو کنار هم نگه می داريم. شايد برای اون مهم نباشه، بودن من از نبودنم بهتره و زحمت و دردسری هم براش نيست، هر زمان وقت داشته باشه زنگ می زنه، اگه امکانشو داشته باشه ازم می خواد که به ديدنش برم بی اونکه خللی در روند زندگيش پيش بياد. اما من دلم میخواد ديگه ادامه ندم. با خودم رودرواسی دارم يا با اون، نمیدونم. چی رو از دست میدم؟ منکه الانم چيزی ندارم.
نویسنده :
شیوا - ساعت ٩:٢٦ ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۱
صبح تا غروب چشم انتظار يک تلفن. معلق و بلا تکليف در انتظار يک قرار ملاقات. دلم برای خودم میسوزه. دارم به خودم بد میکنم. فقط انتظار.
انگار بازيچه شدم.
نویسنده :
شیوا - ساعت ٩:٢۳ ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۱
خسته شدم از اين همه انتظار.
نویسنده :
شیوا - ساعت ٤:٢٤ ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۳
چيزی در من عوض شده. من شاهد محو شدن هيجانات عاشقانهام بودم. خيلی دوست داشتم بدونم عشق ميون آدما چطوری جا شو به بی تفاوتی و يا حتی تنفر ميده. حالا میتونم بگم من روند اين تغيير رو ديدم.
گاهی برای از دست دادن احساسات قشنگی که همه وجودمو پر کرده بود غمگين میشم. حس زيبايی بود، خيلی دوست داشتنی و لذتبخش. ولی با اين حال انگار دلم نمیخواد اين احساسات رو دوباره تجربه کنم. شايد اين نشوندهنده اينه که ازش دلخورم. شايد خيلی اوقات چشم به روی مسائلی بستم که نبايد. و شايد اينجوری بی اونکه به عواقبش توجه کنم خودم رو آزرده کردم. شايد خيلی از موارد فقط نمايش گذشت و آرامش رو بازی کردم.
نویسنده :
شیوا - ساعت ٦:۱٩ ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱۸
خيلی به اين سفر احتياج داشتم ولی احساس می کنم من تو اون جمع وصله ای ناجور به حساب ميام و غرورم اجازه نميده که برم.
بعضی وقتا بدجوری حرصمو در مياره٬ وقتی برام فيلم بازی می کنه يا وقتی می دونم پشت حرفی که ميزنه معنی ديگه ای وجود داره.
وقتی قبول کردم همراهش باشم تو يه رودرواسی بزرگ قرار گرفته بودم٬ سعی کردم نشون بدم از قبول پيشنهادش خوشحالم. خيلی انرژی صرف کردم تا متوجه نظر و احساس واقعيم نشه و هميشه شک داشتم که تونسته باشم اين موضوع رو ازش پنهان کنم٬ خيلی چيزای مخفی تر و پيچيده تر از اين رو هم می فهميد ولی نمی دونم چرا گاهی به طرز شگفت آوری حتی از ديگران زودباورتر ميشد. نمی دونم شايد فقط تظاهر می کرد که باور کرده بخصوص در اين مورد خاص که هميشه ته ذهنم فکر می کردم چون به نفعش نبود نخواست به واقعيتی که می تونست به راحتی ببينه٬ توجه کنه.
احساس بدی بود ولی اعتراف می کنم خيلی زود جاشو به باور منجی بودن داد و من سرشار از انرژی و حس قهرمانی شدم. همونطور که موقع قبول پيشنهاد ازدواج «ق» نزديک بودن و خبر داشتن از «ر» رل مهمی رو بازی می کرد٬ اينبار هم يکی از دلخوشيهای شروع راه من ديدن هر از گاهی «ر» بود. احساس می کردم منجی اون شدم و بعد از مدتی همه چيز روال عادی و طبيعی خودش رو پيدا می کنه و اونم که ديگه با کمک و همراهی من نجات پيدا کرده زندگی خودش رو پيش می گيره و ما مثل دو دوست برای هم باقی می مونيم.
ولی من شدم نخودي٬ نه اينکه اون بگه٬ نه٬ اقتضای حال و هوا و مشکلاتش بود که باعث شد بخشی از زندگيم که در رابطه با اون نبود بشه اولويت دوم٬ بشه يه جزء کوچيک٬ بشه يه چشم براه برای وقت خالی ته مونده ای که گاهی در آخرين لحظات بازم سهم اون نبود.
در انتظار برای عادی شدن اوضاع و روی غلطک افتادن زندگيش و حل شدن مشکلاتش کم کم خسته و فرسوده شدم.
روند «نجات» بيش از حد توان من کشدار و کند بود. انتهايی براش نمی ديدم و همين ته مونده انرژيم رو هم به هدر می داد.
به ازدواج فکر می کردم و به قولی که به اون داده بودم مبنی بر ازدواج نکردن و هميشه پيشش بودن٬ قولی که از همون لحظه به زبون اوردنش٬ برای شکستنش منتظر بهبود اوضاع زندگی و وضعيت روحيش بودم٬ چيزی که حالا محال به نظر می رسيد.
می خواستم رخت منجی رو از تن به در کنم و فقط دوستی باشم مشتاق ديدن جريان زندگيش و رشد فرزندش. اما انگار بايد يا همه چيز بود يا هيچ. و شايد اين من بودم که نمی دونستم چطور چيزی بين اين دو باشم. نمی دونم. به هرحال خيلی چيزا خراب شد. خيلی عذاب کشيدم. خيلی عذاب کشيد ولی من ديگه برخلاف گذشته٬ چشم به روی اونچه می ديدم بستم.
خاطرات اون دوران بار سنگينی شد روی ذهن و روحم. مدت زيادی گذشت تا با شرايط کنار اومدم و اوضاع حداقل در ظاهر عادی شد.
نویسنده :
شیوا - ساعت ٢:٥٢ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٥
زندگيش انقد به سامان رسيده که اين ديگه نمی تونه بهانه موندن باشه.
.
.
.
و من موندم با نگاهی منفی تر از گذشته نسبت به ازدواج و زندگی مشترک. من موندم با بدبينی ماليخوليايی نسبت به مرد.
گاهی دلم برای خودم می سوزه و گاهی برای اون.
به روش هميشگی صورت مسئله رو پاک می کنم.
نویسنده :
شیوا - ساعت ٢:۱٠ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٥
چقدر حالم نوسان داره، ولي در مجموع خوبم، قابل تحمله، مي تونم باهاش كنار بيام. بخصوص كه به خودم مي گم: مي گذره. چند وقت ديگه اوضاع عوض مي شه. حداقلش اينه كه عادت مي كنم.
خدا كنه اونم خوب باشه.
نویسنده :
شیوا - ساعت ۱:٢٠ ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٥
پنج سال پيش با هم آشنا شديم، در حد سلام و گاهي احوالپرسي،
.
.
.
سعي كردم متوجه هيچي نشم. بي حس شدم.
نویسنده :
شیوا - ساعت ۱٠:۳٦ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٤
بايد بنويسم تا کابوس زندگی رهام کنه.
گفت روراست باشيم، چيزی نگفتم. گفت رک نيستی، گفتم هستم، گفت جز اين که می گی چيز ديگه ای هم هست، گفتم نيست، دروغ گفتم، چيزی هست که نمی دونم چيه، چيزي كه بهم جرات ميده تركش كنم. گفت جدی، گفتم جدی، گفت جدی قراردادی، گفتم آره منظورم همون بود.
نویسنده :
شیوا - ساعت ۱٠:٢٥ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٤
من که دارم می رم،
.
.
.
نویسنده :
شیوا - ساعت ٦:٤۱ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٢
نمی تونم به خاطر بيارم خرگوش سياه همبازی من از کی و چه جوری زندگيش رو تو خونه ما شروع کرد. خرگوش شيطونی که اسباب بازی دائمی من بود. البته غير از زمانی که سوار بر دوچرخه سبز رنگم راه های خاکی ده رو رکاب می زدم و تو طبيعت سرمست کننده شمال غرق می شدم. ما بر سر سوار شدن به دوچرخه با هم توافق نداشتيم. اون لحظه ای هم بر روی دوچرخه تاب نمی اورد. ولی مهم نبود. يه وقتهايی می تونستيم مال خودمون باشيم و هر کدوم کاری رو بکنيم که دوست داريم. بقيه وقتها اون بايد اسباب بازی من می شد چون دوستش داشتم. دوستی خودخواهانه ای که برای دوست پشمالوی من زندگی اجباری در کنار من رو رقم می زد.
اما بالاخره يه روز خرگوش کوچولوم بی هيچ مقاومتی، تنها سرنشين دوچرخه سبز من بود و من تنها تشييع کننده جسد بی جان او با چشمی ترکيده.
وقتی خبر شدم بچه ها تو ميدون ده سر به سرش می ذارن، بی تلف کردن وقت به سراغش رفتم ولی دير بود. اونا هيچ وقت نفهميدن چه بلايی سر دل کوچيک من اوردن. و من اونقد مظلوم و بی زبون بودم که مثل هميشه نه حقی برای خودم قائل شدم و نه حتی کلمه ای در سرزنش کوچولوهای شيطون ده به زبون اوردم.
تو راه برگشت به خونه حتی توان نداشتم که دوچرخه امو برونم. انگار دوستم همه انرژی منو هم با خودش برده بود.
دلم برای کودک چهار ساله غمگينی که خرگوش سياه اش رو به تنهايی به خاک سپرد می سوزه. در آغوشش می گيرم و همراهش زار می زنم. بلکه تسلايی باشه برای دل خودم.
نویسنده :
شیوا - ساعت ۱:٤٩ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٢
می خوام ترکش کنم، می خوام ازش جدا شم. نمی دونم عمليه يا نه. خيلی دوسش دارم، بدجوری بهش عادت کردم و احساس می کنم همه وجودم بهش پيوند خورده.
می دونم يه جمله مخالف از طرف اون نتيجه هفته ها فکر کردن منو از بين می بره. ولی بايد سعی کنم.
نویسنده :
شیوا - ساعت ۱۱:٤۸ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٠
یه جوجه زرد کوچولو
این اولین دوست من بود - بعد از مادرم که تو هر سنی هم ازش می ترسیدم و حساب می بردم و هم احساس می کردم بهترین و نزدیک ترین دوستمه و هم سن خودم.
نمی دونم بابا با اون همه خشونت نظامی چرا یک روز که از سر کار به خونه بر می گشت این دوست کوچولو را برام به ارمغان اورد. و نمی دونم چرا این دوست کوچولو نصیب من شد و نه از آن خواهرم که به اقتضای بزرگتر بودنش انتخاب کننده بود.
جوجه زرد کوچولو مهمان همیشگی دستهای من بود مگر اون موقع که خواب منو از دنیای کودکیم جدا می کرد. این دوست کوچیک سهم من بود و بچه های همسایه و دوستان خانوادگی سهم خواهرم و مصاحبت این دوست کوچک بیش از بازی با همه دوستان خواهرم به مزاج من سازگار بود.
روزی که دم در خونه البته همراه دوست زرد کوچیکم به تماشای بازی بچه ها ایستاده بودم، زن همسایه با این جمله که ”بچه ها ببینین شیوا چی داره“، توجه اونا رو به طرف من جلب کرد. بچه ها بعد از نگاه کوتاهی به دوست کوچیکم، به بازی دعوتم کردن. بی سابقه بود. بازی کردن با اونا رو دوست نداشتم ولی خجالت کشیدم دعوتشونو رد کنم. من در حدی نبودم که نپذیرم.
دوست کوچیکم رو در دستان مادربزرک که در آستانه در ایستاده بود جا دادم و به بچه ها پیوستم. لبخند مادربزرگ همراهیم می کرد. انگار برای او هم این به بازی خوانده شدن نوه چهار ساله اش افتخاری بود.
اون شب دوست کوچیکم پرواز کرد و من بی اونکه کسی بدونه، عزادارش شدم و دنیای کودکیم رو با رنگ سیاه آذین بستم. غرورم بیش از اون بود که حتی کسی در صدد دلداریم بر بیاد.
درحالیکه پرهای نرم زرد دوستم رو نوازش می کردم با خودم عهد بستم که دیگه بخاطر رودربایستی با کسی، کاری رو که به دلم خوش نمیاد انجام ندم.
خداحافظ دوست کوچک من که با رفتنت بخشی از کوچیکی منو به خاک سپردی.
نویسنده :
شیوا - ساعت ۱٠:٢٧ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٠
از بچگي خجالتي بودم و اعتماد به نفس نداشتم. هميشه فكر مي كردم مزاحمم و كسي از حضور من استقبال نمي كنه. اين حسيه كه كم و بيش تا حالا همراهيم كرده.
هميشه سعي كردم تا حد ممكن كمتر با ديگران برخورد كنم. اينجوري شد كه دنياي تنهاييم شكل گرفت و شكل قشنگي هم گرفت. عمق دنياي تنهايي من فقط مال منه و تا به حال كسي به اون راه پيدا نكرده. اين يه جور قهره با همه دنيا. اين يه جور انتقامه. و گاهي نشاني از حس عميق بي ارزشي.
مي خوام از دوستام بنويسم، بهترين دوستام و خاطراتم. از مادرم، زندگي، مدرسه، دانشگاه، دنياي كوچيك خيلي بزرگم، عشق هايي كه معشوق هيچوقت ندونست. عشق هايي كه لذتش رو فقط براي خودم دزديدم.
نویسنده :
شیوا - ساعت ۱٠:۱۸ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٠
چيزي در من مي جوشه كه تنها واژه مناسبش از نظر من ”شعر“ ه.
ولي حتي كلمه اي بر زبانم جاري نمي شه.
اين جريان آهنگين اونقد مي چرخه تا من به سرگيجه مي افتم و خودمو ازش خلاص مي كنم.
نویسنده :
شیوا - ساعت ۱٠:۳۱ ق.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱۱
بالاخره بايد از يه جايي شروع كرد